تبليغاتX
بچه های کلاس 3/1

شنبه شانزدهم آبان 1388
قرار نبود الآن آپ كنم قرار بود خلي روز پيش آپ كنم...وقتي كه 17 سال و 17 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه ام بود!

ولي نشد...تعجبي نداشت كه اون روز از يادم رفت.

حرفامم خورده بودم...دلم مي خواست بنويسم...از بچگي هامون.از قايم شدن پشت ماشينا...دنبال هم دويدنا..فوتبال بازي كردنا...دلم مي خواست بنويسم چه قدر دلم براي دوييدن هاي بچگي ام تنگ شده...چه قدر دلم مي خواد يه بار ديه زنگ خونمونو بزنن و بگن بيا بازي...

چه قدر دلم مي خواد باز سر اينكه كي پول بذاره تا توپ بخريم دعوا كنيم...

دلم مي خواد باز تا خواستيم بريم خونه صدا داد بزرگترا رو بشنويم كه مي گن بايد برين پاهاتونو بشورين و ما هم يه صف طويل پشت دست شويي ببنديمو تهشم يكي صابونو بندازه تو چاه!

دلم مي خواست بنويسم كه هميشه تو بچگي هام..مامان كه مي شدم..دختر كه مي شدم..خواهر كه مي شدم 17 سالم بود...اون موقع ها چه قدرها كه يه دختر 17 ساله بزرگ بود...چه قدر برامون 17 ساله شدن دور بود چه قدر غير قابل دسترس بود چه قدر عجيب بود

دلم مي خواست بنويسم كف كردم از اين گذر سريع زمان! كپ كردن از اينكه همه اش گذشت...

دلم مي خواست بنويسم چه قدر ها كه دلم براي همه چي مون تنگ شده...

چه قدر يه دختري كه مي رفت خريد بزرگ بود.چه قدر بايد صلاحيت داشت تا كليد خونه رو دستش بدن.چه قدر بايد پر قدرت بود تا مي تونست از خيابون رد شه...چه قدر با سواد بود كه مي رفت دبيرستان...چه قدر دور بود و چه قدر دست نيافتني...

دلم مي خواست بنويسم كه اون زمونا چه قدر خوب بود...چه قدر آسون بود..چه قدر خوش مي گذشت...مامان كه مي شديم..دختر كه مي شديم..خواهر كه مي شديم..چه قدر زندگي شيرين بود...

دلم مي خواست بنويسم كه چه قدر دلم براي دوچرخه سواري هاي تو كوچه مون تنگ شده...براي گوله برف پرت كردنامون...براي خنديدنامون..براي با هم بودنامون.

دلم مي خواست بنويسم چه قدر ها كه دلم براي آدم هاي اون موقع ام تنگ شده..

چه قدر زود دور شدن و چه قدر دير برنگشتن!

دلم مي خواست بنويسم كه يه دختر 17 ساله چه قدر ها كه مي تونه كوچولو باشه...اون قدر كه يه دختر 7 ساله نمي تونه دركش كنه نه نتونست!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0 من نوشتم ها!Kaka |

اندر حكايات تولد بـــــــــــــــــــــــــديا!(Baaaaaaaaaaaaaaaaaaadiaa!)

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
خب امروز 23 ام شهريوره..و تولد برديا بود...يعني امروز نبود 12 روز پيش بود ولي ما امروز گرفتيم!

برديا...1 سال و 12 روزه! هنوز قادر به راه رفتن نيس ولي 4دست و پا چنان تند مي ره كه بدويي بهش مي رسي.

و مي دونه كه آقا ببييه ، آقا الاغه، آقا اردكه ، آقا خوكه(همه هم آقان ماشالله!) چي مي گن و بلده بگه كه چي مي گن..در ضمن اداي آقا ماهيه رو هم در مياره و از همه مهم تر...

بهش ميگيم برديا نيني چي مي گه مي گه: اووه اووه (مث كه خودش خلي بزرگه احمقه خر جيگرم!)

امم..بلده اداي موش دربياره ورزش كنه...دس دسي كنه...كتاباشو مثه چي پاره كنه موبايل منو كش بره و هي اين ور اون ورش كنه 

گل بازي(قل بازي) مي كنه واااااااااااااي توپ بازيش يعني يه سوژه ايه ها...رسما فاميل ولو مي شيم از خنده..آخرين فيلم قل بازيش مال پريشب اما يكم حجمش زياده!

بعد...باي باي مي كنه...باهات دس مي ده..مي زنه قدش و آهاااااااااا...پسرمون قرتيه كلي ناناي مي كنه كمي هم سعي مي كنه بشكن بزنه ولي نمي تونه بعد يه كار بهش ياد داديم بيا بيا بيا كه دستاشو هي باز و بسته مي كنه..نفهميدي؟(دستاتو هي باز و بسته كن تند تند بگو بيا بيا بيا بيا)

در حد بنز ترسوئه..يعني محكم بخوري يه جايي داد بزني جاي اينكخ تو اشكت در بياد برديا برات داااااااد مي زنه بعدم مفصل گريه!

امشب سر تولدش..همه نشسته بوديم و اينا...البته قبلش همه وايساده بوديم و دست و سوت و بشكن و كوفت تا آقا بتونه 4 تا عكس بگيره بعد كه كادو هاشو واكرده بود يهو يك عدد سوسك نزديكش شد..ما هم فاميل داريم خيلي شجاع همه جيييييييييييييييييييغ بعد برديا گريــــــــــــــــــه..بعد سوسكه دررفت بعد شوهر عمه ام خواست يكي از عمه هامو اذيت كنه يه انگور سياه ورداشت پرت كرد بهش عمه ام جييييييغ..بعد باز برديا گريه بعد كه سوسكه رو گرفت شوهر عمه ام برد طرف عمه ام فشارش بده مامانم وايساد رو مبل عمه ام جيييييييييييييييييغ بعد برديا باز گريه( و ما در تمام اين مدت مشغول خنده ي خاصي بوديم)

خب...يه عكس بذارم از برديا و كادوهاش

اون كادو پشت سريش هس..مثه واكره..يعني يه جورايي واكره كادو باباشه كه براش 65 تومن خريده

خب...

مي رم سراغ چند تا عكس برديا كه شما ام همه شو ديدين

تصميم گرفتم اون فيلمه رو آپ كنم براتون!

بهش مي ديم در شيشه شو وا مي كنه ماها همه دست و هورا..بعد خودشم ذوق مي كنه دســــــــــــــت بعد ما خنده بعد يه حركت داره تو فيلم ام ميبينين دست و پاهاشو مي كوبونه..هروفت با توپ بازي مي كنه مي خواي براش بفرستي اين حركتو مي كنه..يعني عاااااااااااااااااااااالي

خب اينم فيلم..سعي كنيد به خنده هاي زيادمون توجه نكنين و خيلي ام سعي نكنين صداي منو بتونين از توش بيابين

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://number22milan.persiangig.com/video/MOV03188.3GP

تولدت يه همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه مبارك برديا عجقـــــــــــــــــــــــــــــــي!

فعلا!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:40 من نوشتم ها!Kaka |

دوشنبه یکم تیر 1388
سلام

اين مطلبو توي اعتماد ملي خوندم خوشم اومد گفتم شماها هم بخونين خوشتون بياد!

خداحافظ جام جهاني سلام آقاي احمدي‌نژاد 

ما حذف شديم آقاي احمدي‌نژاد. ساعت 12:24 دقيقه است. داور بازي كره‌شمالي – عربستان سوت را كشيده، بازي مساوي شده و ما از جام جهاني 2010 بيرون افتاده‌ايم آقاي احمدي‌نژاد، تلويزيون دارد سرودهاي حماسي پخش مي‌كند و انتخاب شما را تبريك مي‌گويد. درست بعد از حذف ما از جام جهاني. ما به جام جهاني نرسيديم آقاي احمدي‌نژاد. راستش من نمي‌دانستم اين مطلب را خطاب به كي مي‌شد نوشت. خطاب به شما نوشتم چراكه فكر كردم خيلي طرفدار فوتبال هستيد. عكس‌هاي شما را ديده‌ايم، همان وقت كه در تيم دانشگاه علم‌وصنعت بازي مي‌كرديد و بعدها كه به عنوان رئيس‌جمهور محبت كرديد و به اردوي تيم ايران سرزديد. همان تيمي كه به جام‌جهاني رفت و شكست به بار آورد. بايد يادتان باشد آقاي احمدي‌نژاد. ما شما را در لباس ورزشي به ياد داريم. صحنه‌اي را كه ايستاده‌ايد و با لبخند مشهورتان به ميرزاپور پنالتي زديد به ياد داريم. اما خوشحالي شما كه در عكس يادگاري با بازيكنان تيم ملي نمايان بود، فايده‌اي به حال تيم ملي نداشت آقاي احمدي‌نژاد. ما جام جهاني 2006 را با فاجعه به پايان برديم. نبايد يادتان رفته باشد آقاي احمدي‌نژاد. مديران شما در سازمان ورزش، پس از آن شكست مصيبت‌بار همچون منجي فوتبال مقابل دوربين‌ها ايستادند و از «تغيير» رئيس فدراسيون گفتند آقاي احمدي‌نژاد. اما شايد ما در همان روزها بود كه جام 2010 را مي‌باختيم آقاي احمدي‌نژاد. همان وقت‌ها كه دوستان شما در شهرداري كه حالا زمامدار ورزش شده بودند، تصميم گرفتند همه چيز را در كف با كفايت خود بگيرند آقاي احمدي‌نژاد. شايد شما به ياد نياوريد، اما ما يادمان مي‌آيد آقاي احمدي‌نژاد. ما ماه‌هاي زيادي را در نزاع با فيفا گذرانديم آقاي احمدي‌نژاد. به جاي پذيرفتن توصيه‌ها، سعي كرديم شعار بدهيم و با وعده‌هاي آقاي مصطفوي – كه كسي دوست نداشت سابقه ايشان را به ياد بياورد – با همه دنيا در بيفتيم آقاي احمدي‌نژاد. چقدر خوب! اما فوتبال فرق مي‌كند آقاي احمدي‌نژاد. اينجا مثل اقتصاد نيست كه چند تا نمودار را جلوي مردم بگيريم و قيمت مسكن و حقوق كارمندان را به روي خودمان نياوريم آقاي احمدي‌نژاد. اينجا ميدان فوتبال است و همه چيز را توپي كه درون گل مي‌رود تعيين مي‌كند. عددهايي كه روي اسكوربرد نقش مي‌بندد و راهيابي يا حذف از جام جهاني آقاي احمدي‌نژاد و ما از جام جهاني حذف شده‌ايم آقاي احمدي‌نژاد. اين حذف هم‌زماني اتفاق نيفتاد كه داور بازي با كره‌جنوبي سوت يك – يك را كشيد. ما خيلي پيشتر حذف شده بوديم آقاي احمدي‌نژاد. ما همان روزي حذف شديم كه قرار بود افشين قطبي سرمربي تيم ملي شود ولي ناگهان اسم علي دايي اعلام شد. همه تعجب كرده بودند آقاي احمدي‌نژاد. اما در اين ديار تعجب كردن زياد هم تعجب‌برانگيز نيست آقاي احمدي‌نژاد! اينجا سرزمين اعجاز است، مگر نه؟ تازه ما همان وقت هم نه، شايد وقتي از جام جهاني حذف شديم كه يك ذهن زيبا تصميم گرفت نشستن سرمربي خارجي را روي نيمكت تيم ملي ممنوع كند. اعلام اين موضوع خيلي ناسيوناليستي و عوام‌پسند بود و لابد شما را هم خيلي خوشحال كرد آقاي احمدي‌نژاد. اما بايد فكر امروز را مي‌كرديد آقاي احمدي‌نژاد. امروز كه كره شمالي پس از 44 سال به جام جهاني رسيده است و ايران بزرگ و پيشرفته نرسيده است. كره‌اي‌ها هم مثل ما قدرت هسته‌اي هستند و لابد شما مي‌دانيد كه مردم فلك‌زده‌اش سر سفره چه دارند آقاي احمدي‌نژاد. اما آنها حالا مي‌توانند به خود ببالند كه در جام جهاني آفريقاي جنوبي حاضر خواهند بود و شعارهايشان را باز هم فرياد خواهند زد. نه مثل ما آقاي احمدي‌نژاد. مي‌دانم كه دوست نداريد اين چيزها را بخوانيد آقاي احمدي‌نژاد. همانطور كه دوست نداريد اين مردم توي خيابان را ببينيد. همانطور كه دلتان نمي‌خواهد به آراي روز جمعه 22 خرداد فكر كنيد. اما اينها را كاري‌اش نمي‌شود كرد آقاي احمدي‌نژاد. حتما شما هم آن دستبندهاي سبز را روي دست علي كريمي و نكونام و مهدوي‌كيا و بقيه در بازي مقابل كره‌جنوبي ديده‌ايد. حتما شما هم از ديدن آن دستبندها ناخشنود شده‌ايد. اما كاري‌اش نمي‌شود كرد آقاي احمدي‌نژاد. اينها واقعيت دارد. حذف تيم ملي از جام جهاني واقعيت دارد. شما و همه مديران‌تان هم. راستش من خيلي فكر كردم كه اين مطلب را خطاب به چه كسي بنويسم. اما آخرش به شما رسيدم آقاي احمدي‌نژاد. ما خيلي غمگينيم كه به جام جهاني نرسيده‌ايم. اما با وجود شما و مديران‌تان توقع بيش از اين هم خيلي خوش‌خيالانه بود آقاي احمدي‌نژاد. مثل همه چيزها، ما در ورزش هم بايد اين طعم تلخ را بچشيم. فرقش اين است كه در سياست و اقتصاد و بقيه جاها مي‌شود داستان را جور ديگري تعريف كرد آقاي احمدي‌نژاد. اما نتايج مسابقات فوتبال، حذف از جام جهاني فوتبال، تعريف ديگري ندارد آقاي احمدي‌نژاد. اينجا واقعيت عريان است كه حرف مي‌زند و مثل امواج ماهواره نمي‌توان روي آن پارازيت انداخت و مثل خطوط موبايل و SMS نمي‌توان از كارش انداخت آقاي احمدي‌نژاد. هرچند كه اگر شما باز هم پاي ما مطبوعاتي‌ها و مافياي اقتصادي و سياه‌نماها را وسط بكشيد، كسي تعجب نخواهد كرد؛ ما آنقدر تعجب كرده‌ايم كه تعجب‌دان‌مان پاره شده است آقاي احمدي‌نژاد. اين را هم خطاب به شما نوشتم چراكه مخاطب ديگري سراغ نداشتم آقاي احمدي‌نژاد. اگرچه مي‌دانم كه نرسيدن به جام جهاني و همه مصائب ديگر ما، تقصير شما نيست. مي‌دانم كه شما به خود نيامده‌ايد... اما اين ملت حالا اشك‌هايش را كجا ببرد آقاي احمدي‌نژاد؟ حالا كه روياي جام جهاني داشته و چيزي به دست نياورده،... آقاي احمدي‌نژاد! ما كه در شب تاريكيم، صبح شما به خير آقاي احمدي‌نژاد.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:27 من نوشتم ها!Kaka |

شنبه بیست و سوم خرداد 1388

مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان

من به درد آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم...آاااي!

با شما هستم اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سركوهي...دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم آه!

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند كسي

كه نيازي به تنفس دارد

مشت مي كوبد بر در

پمجه مي سايد بر پنجره ها...محتاجم

من هوارم را سر خواهم داد

چاره ي درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته ي چندى چه كسي مي آيد با من

فرياد كند؟!

"شاملو"

پانوشت: به اميد پيروزي ميرحسين عزيز!



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:39 من نوشتم ها!Kaka |

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

"هيوا مسيح"

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:44 من نوشتم ها!Kaka |