ولي نشد...تعجبي نداشت كه اون روز از يادم رفت.
حرفامم خورده بودم...دلم مي خواست بنويسم...از بچگي هامون.از قايم شدن پشت ماشينا...دنبال هم دويدنا..فوتبال بازي كردنا...دلم مي خواست بنويسم چه قدر دلم براي دوييدن هاي بچگي ام تنگ شده...چه قدر دلم مي خواد يه بار ديه زنگ خونمونو بزنن و بگن بيا بازي...
چه قدر دلم مي خواد باز سر اينكه كي پول بذاره تا توپ بخريم دعوا كنيم...
دلم مي خواد باز تا خواستيم بريم خونه صدا داد بزرگترا رو بشنويم كه مي گن بايد برين پاهاتونو بشورين و ما هم يه صف طويل پشت دست شويي ببنديمو تهشم يكي صابونو بندازه تو چاه!
دلم مي خواست بنويسم كه هميشه تو بچگي هام..مامان كه مي شدم..دختر كه مي شدم..خواهر كه مي شدم 17 سالم بود...اون موقع ها چه قدرها كه يه دختر 17 ساله بزرگ بود...چه قدر برامون 17 ساله شدن دور بود چه قدر غير قابل دسترس بود چه قدر عجيب بود
دلم مي خواست بنويسم كف كردم از اين گذر سريع زمان! كپ كردن از اينكه همه اش گذشت...
دلم مي خواست بنويسم چه قدر ها كه دلم براي همه چي مون تنگ شده...
چه قدر يه دختري كه مي رفت خريد بزرگ بود.چه قدر بايد صلاحيت داشت تا كليد خونه رو دستش بدن.چه قدر بايد پر قدرت بود تا مي تونست از خيابون رد شه...چه قدر با سواد بود كه مي رفت دبيرستان...چه قدر دور بود و چه قدر دست نيافتني...
دلم مي خواست بنويسم كه اون زمونا چه قدر خوب بود...چه قدر آسون بود..چه قدر خوش مي گذشت...مامان كه مي شديم..دختر كه مي شديم..خواهر كه مي شديم..چه قدر زندگي شيرين بود...
دلم مي خواست بنويسم كه چه قدر دلم براي دوچرخه سواري هاي تو كوچه مون تنگ شده...براي گوله برف پرت كردنامون...براي خنديدنامون..براي با هم بودنامون.
دلم مي خواست بنويسم چه قدر ها كه دلم براي آدم هاي اون موقع ام تنگ شده..
چه قدر زود دور شدن و چه قدر دير برنگشتن!
دلم مي خواست بنويسم كه يه دختر 17 ساله چه قدر ها كه مي تونه كوچولو باشه...اون قدر كه يه دختر 7 ساله نمي تونه دركش كنه نه نتونست!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0 من نوشتم ها!Kaka
|



) چي مي گن و بلده بگه كه چي مي گن..در ضمن اداي آقا ماهيه رو هم در مياره و از همه مهم تر...
ميگيم برديا نيني چي مي گه مي گه: اووه اووه (مث كه خودش خلي بزرگه احمقه خر جيگرم!